قامت راست واژه هایت
چگونه خم می کند نگاه ام را !!!
واژه هایت را می بویم
دیگر فرقی نمی کند
سفیر بیم و امیدند ... یا قاصد برگریزان درخت پیوند !!!
واژه هایت را می بویم
با همه دلواپسی هایی که
در چشمان ام به عاریت گذاشته ای
و نگاهی که
در امتداد جاده به انتظارت پیر گشته
دیگر فرقی نمی کند
که پس از قایق امن دل تو
خانه ام
تلاطم اندوه دریا شود یا نه !!!
من دیرگاهیست که
رانده شده ام از کشتی ناخدا !!!
دیگر فرقی نمی کند
که واژه ها
قاصد قهر و آشتی تو باشند یا نه
واژه هایت را می بویم
چون بوی نفس های ترا می دهند
و در ترمه ای از مینای دل می پیچانم
با آنکه آخرین کلام ات
بدرود بود ...
دیگر الفبای لبخند را
بر لب هایم هجایی نکن
من لبخندی
از لبریزه های دل مسرور میخواهم
غریب نبود این اتفاق
غوغای بی هیاهوی درونم
و سقوطم
از بلندترین ارتفاع شب عصیان و تسلیم
دوباره من و علامت های ممنوعه
دوباره من و تنهایی
دوباره من و وسعت پرواز
و انتحار بال ها
دوباره من و اسکله ی متروک
که لنگرگاه گریبانم شده
و حجم خاکستری این اتاق
سکوت پرده
و شانه های خمید ه ی کوچه ی انتظار
که دوش از دوشم افتاده تر شد
کاش می توانستم
گره نفس ها را بگشایم
کاش می توانستم
این آماس کویری را باران شوم
من کمی استقامت می خواهم
من کمی لبخند می خواهم
من کمی باور می خواهم
من فقط
کمی خدا می خواهم .... !
آنگاه که مهتاب دل نقره فامش را
به دور از باور آسمان
به سپیدی صبح فروخت
آسمان دیگر
هیچ درخششی را باور نکرد
و در بستر خالی مهتاب
مهتابی کاغذی
به اندوه بیکران دل اش سنجاق کرد
و هیچکس نمی دانست
چرا آسمان شب ها
پنهان از چشم ستاره ها
گریه می کند ...
آغاز رقص قاصدک هاست
این بار
شروع پائیز با کوچ دلواپسی هاست
در بوم رنگِ کوچه باغ
خبر از آشتی همه فصل هاست
و دست های من
پر از غزل های بکر
برای دست های آشناست
دختر بندر !!!
بگو آیا هنوز هم
دل دریا با ماست ؟؟؟
هنوز هم
موج و پارو رفیق یگانه ی دریاست ؟؟؟
دفترم را
برگی دگر می زنم
فصل حادثه ی رفتن ات را
هاشوری دگر خواهم کشید
جوانه ی شعرهایم را
نذر سفره های هفت سین می کنم
برای کبوتران
کنار همان پنجره که سالها انتظارت را کشیدم
آب و دانه می برم
و
رنج سالهای نبودن ات را
به خاکستر زمان می سپارم
دوباره
مهتاب را به نام تو
به آسمان تاریک دلم
سنجاق می زنم .....
۸۷/۶/۲۰
اگر ترا نبخشم
خدای من
آنقدر مهربان هست که ترا ببخشد
و اگر ترا ببخشم
خدای من
آنقدر عادل هست که انتقام مرا از تو بگیرد
پس ترا خواهم بخشید ... !!!
شب ها را وجب می کنم
با پلک هایم ...
مگر قرار ما نبود
این راه تاریک را با هم بپیمائیم ... !!!!!
پس کجایی ...... ؟؟؟
بر می خیزم
از خواب رویا ها
مشتی هوشیاری بر صورت ام می پاشم
چشمان ام هنوز می سوزد
از خواب شیرین رویا ها ...... !!!
از بغض واژه ها
هراس ندارم
سکوت می کنم
تا کلام تو مرا تمام کند ...
|
روح عریان را صلیب مغرور سکوت به میخ می کشد دیگر جای پرواز قاصدک ها نیست اهالی مهتاب نعش بر دوش می کشند حرمت واژه ها را ...
|


